من ، کدخدا ، بدون خنده.......
و آسیاب بودم. اون قدیما کدخدا پول بابا بزرگ رو خورده بود و برای پس دادنش شرط و
شروط گذاشته بود . بابا بزرگ گفت من از حقم کوتاه نمیام برای همین نتونست پولو از کدخدا
بگیره . بابام هم همینطور مقاومت رو ترجیح میداد تا اینکه بخواد با کدخدا کنار بیاد . حالا
همه کاره من بودم .میخواستم با کدخدا کنار بیام . کدخدا همه کار بود قدرت داشت پول داشت.
برای همین وقتی شدم همه کاره به کدخدا پیغام دادم بیا صحبت کنیم ، به ماند که به اهل
خانواده و کشاورزها که برام کار میکردند گفتم کدخدا خواسته صحبت کنیم. همه خانواده و
کارگرها مخالف بودن میگفتند بابا بزرگت و بابات سر خم نکردند تو هم نکن ، اما من گفتم
با کدخدا کنار میام. کد خدا شرط گذاشت اگر آسیاب رو شش ماه تعطیل کنم پول و میده قول
هم داد گندم های منو تو آسیابش آرد کنه، در عوض قرار شد پولی که از قدیم از ما بالا
کشیده بود رو تو شش قسط بده.آسیاب رو موقت تعطیل کردم .
سر رسید قسط اول رسید خبری نشد ، قسط دوم خبری نشد قسط سوم که رسید به کدخدا
گفتم چی شد پس ؟ کدخدا گفت به آسیاب ما بدهکار بودی قسط اول بابت اون .
-بقیش چی ؟؟
-پیش ما میمونه برای اجرت گندمی که میاری آرد کنیم !!!
با خنده گفتم چشم.
کشاورزا اعتراض کردند گفتم شما چغندر میکارید از گندم و آرد سر رشته ندارید
کسایی ک تو گندم آرد تخصص دارند باید حرف بزنند .
کدخدا پیغام داد آسیاب باید برا همیشه تعطیل بشه حتی باید خراب بشه تا مطمئن بشیم
دیگه برای آسیاب ماتهدید نیستی ، خندیدمو گفتم چشم .
کشاورزایی که گندم کار بودند اعتراض کردند ، گفتم شما سواد ندارید فقط حرف میزنید
اگر اشتباهی بود آقا معلم حرف میزد .
کدخدا خواسته جدید داشت باید سهم آب زمین هامو میدادم به کدخدا باز هم با خنده گفتم چشم
آقا معلم اعتراض کرد که نکن این کارو ،گفتم تو پول میگیری که کار منو خراب کنی.
کدخدا قسط هارو پرداخت نمیکرد . اعتراض ها بیشتر شده بود هر کی که اعتراض کرد
رو اخراج کردم . کدخدا گفت حصار زمین هاتو باید برداری ک من بتونم راحت برم و بیام
خنده ای کردمو گفتم چشم .
هنوز امید داشتم که کدخدا سر حرفش باشه و پولو بده.
کدخدا پولی نمیداد و هر روز خواسته هاش بیشتر میشد. و من با خنده میگفتم چشم .
به عارفی بود تو ده اومد گفت فلانی داری کج میریا...........
حواست باشه تو بچه این روستایی نکنه مردم و خانوادتو به کدخدا بفروشی...........
مدتی هست که میخوام برگردم...........اما روی برگشت ندارم.
دیشب دوباره خواب دیدم :
من ، کدخدا ، بدون خنده...........
برگرفته از وبلاگ ((شاید شب))














بسيجي بودن به چفيه،لباس خاكي وکارت نيست.......